ثبت نام

امکان عضویت غیر فعال است

رمان پسر بهشت پارت 30 تا 35 | کتاب رمان وحشی

رمان وحشی جلد 5 (پسر بهشت) پارت 30 تا 35
ب

پارت 30 تا 35 رمان پسر بهشت | کتاب رمان وحشی

جایی که باغ وسیع حیاط تمام میشد محدوده‌ای سنگ فرش شده بقدر چند صد متر درست مقابل قصر گسترده بود، کاج‌های بلند زینتی و هرس کرده در جای جایش بچشم می خوردند، مرمرهای رگه‌دار کمیاب حنایی رنگ دیوارهای خارجی قصر از دور طلایی بنظر می رسیدند و آسمان خاکستری مغرب سایه‌ای به رنگ آبی کبود روی سقف های نوک تیز برجک‌های بلندش انداخته بود. نگهبانان، ملازمان و مستخدمان که خبر ورود ماروین و نولان را داشتند بیرون به صف ایستاده و آماده‌ی خوشامد گویی بودند، ماروین درحالی که نگاهش به بیرون بود گفت:

آموزش مقدماتی فتوشاپ

ماروین– جلوی چشم اونا محکم و مغرور باش، وگرنه از همین اول تورو به خاطر کم سن و سال بودنت نادیده می گیرن

بعید میدانست! با وجود آنهمه کوفتگی و آسیب اصلا معلوم نبود چگونه باید روی پاهایش بایستد!

ماروین– لزومی به توقف کردن و حرف زدن نیست، اونا از قبل اتاقت رو آماده کردن و راهنمایی میکنن. منم همراهتم، اگه لازم بود چیزی توضیح داده بشه خودم میگم

کالسکه داشت توقف میکرد، نولان کلاه پالتو را کمی پایین‌تر کشید، آنقدری پشمی بود که صورتش را در سایه بپوشاند، بعلاوه خدمه برای ادای احترام سرشان را پایین می گرفتند و کسی به صورتش توجه نمی کرد. کالسکه در مقابل صف بلندی از افرادی که برای استقبال آمده بودند ایستاد، ابتدا ماروین پیاده شدو پشت سرش نولان. خم و راست شدن موقع خروج از کالسکه از همه سخت‌تر بود، بعلاوه از گرسنگی رمق هم نداشت ولی با امید بر اینکه کسی جمع شدن صورتش را نمیدید درست و با قائده پیاده شد، جمعتی قریب به دویست نفر در مسیر صف کشیده بودند که با نظم سرشان را پایین گرفتند. آنها تمام خدمه نبودند، خیلی‌ها سر پست‌هایشان قرار داشتند چراکه نمیشد همه جای قصر به این بزرگی را خالی گذاشت

پیشکار ارشدی که در این مدت مدیریت داخلی قصر را برعهده داشت خطاب به آنان گفت– عالیجنابان ماروین و نولان، به قصر مرکزی رایولا خوش آمدید 

 

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 30 تا 35 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

 

دیدگاه ها

  • Maedeh نوامبر 22, 2018 :: 9:05 ب.ظ

    واقعابهترین رمان هایی بودکه تاحالاخوندم مرسی ازنویسنده بخاطراین رمان منحصربه فردوجدیدشون براشون ارزوی موفقیت دارم.فقط منتظرساعت ۱۰میمونم به عشق خوندن پستای جدید.ممنون ازخانم م.قربانپورکه باکمال بزرگواری حاصل هنرخودرارایگان دراختیارهمه قرارمیدهند،انشالله همیشه سالم وسلامت وسربلندباشند❤

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *