رمان پسر بهشت پارت 9 تا 29 | کتاب رمان وحشی

رمان وحشی جلد 5 (پسر بهشت) پارت 9 تا 29

پارت 9 تا 29 رمان پسر بهشت | کتاب رمان وحشی

به ملاقات هکتور رفتند، خانواده ساعاتی را در کنار هم سپری کردند، لوریانس شام را همراه آنان ماندو بعداً رفت، سامیکا هم به اتاقش برگشت و از همین رو اخر شب را پدر با پسران در کنار هم بودند. قدری به کارها رسیدند، درباره‌ی مسائل مختلف حرف زدند و ماروین چون از همه خسته تر بود رفت که بخوابد. نولان و هکتور کمی بیشتر بیدار ماندند تا پاسخ نامه‌های برخی نمایندگان را بدهند، درواقع مقصود نولان این بود که تا وقتی مطمئن شود اعضای خانواده به بستر خواب رفته اند آنها را زیر نظر بگیرد! در نهایت هم خودش آخرین نفری بود که بسمت اتاقش رفت.

خرید ملک در ترکیه
از سالن عبور کردو راه پله‌ی قوس داری را که به طبقه‌ی بالا می رسید پیمود. در طبقه بالا، درست رو به روی راه پله اتاق ماروین قرار داشت، بعد از سمت راست به ترتیب اتاقی که قبلا لارا از آن استفاده میکرد و اکنون خالی مانده بود بچشم میخورد، اتاق بعدی به سامیکا تعلق داشت و اخرین اتاق هم می رسید به نولان. طبقه‌ی بالا گسترده بود، آنجایی که نولان قدم میزد تا به اتاقش برسد چیزی شبیه یک سالن پذیرایی کامل بود که درونش مبلمان چیده بودند و انتهایش هم پنجره‌ی بزرگی در دیوار مرمرین قرار داشت که تمام منظره‌ی بیرون را نشان میداد. البته اکنون که پاییز بود پنجره ها را باز نمیگذاشتند بااینحال هنوز هم فضای دنج و دلپذیری بود.

آخر شب بود و به همین خاطر اکثر مشعل ها را خاموش کرده بودند، سکوت و تاریک و روشن شبانگاهی تپش قلب او را تندتر کرده بود چراکه به زمان موعود نزدیک میشدند. مقابل در اتاقش ایستادو نیم نگاهی بسمت در سامیکا انداخت، مطمئن بود که بیدار و منتظر است. هنوز زود بود که پیش او برود به همین خاطر به اتاق خودش وارد شد. مشعل‌ها خاموش بودند بااینحال اتاق از شعله‌های فروزان شومینه گرم و تا حدودی روشن بود. از کنار میز کارش گذشت و بسمت مبلمان ابریشمی زمردی رنگی که مقابل شومینه چیده شده بود رفت، سمت چپ شومینه جایی بود که تخت بزرگش قرار داشت، تاج تخت بسوی دیوار قرار میگرفت و انتهایش رو به مبلمان بود. نگاهش بی اختیار روی تخت بود

به ملاقات هکتور رفتند، خانواده ساعاتی را در کنار هم سپری کردند، لوریانس شام را همراه آنان ماندو بعداً رفت، سامیکا هم به اتاقش برگشت و از همین رو اخر شب را پدر با پسران در کنار هم بودند. قدری به کارها رسیدند، درباره‌ی مسائل مختلف حرف زدند و ماروین چون از همه خسته تر بود رفت که بخوابد. نولان و هکتور کمی بیشتر بیدار ماندند تا پاسخ نامه‌های برخی نمایندگان را بدهند، درواقع مقصود نولان این بود که تا وقتی مطمئن شود اعضای خانواده به بستر خواب رفته اند آنها را زیر نظر بگیرد! در نهایت هم خودش آخرین نفری بود که بسمت اتاقش رفت.

از سالن عبور کردو راه پله‌ی قوس داری را که به طبقه‌ی بالا می رسید پیمود. در طبقه بالا، درست رو به روی راه پله اتاق ماروین قرار داشت، بعد از سمت راست به ترتیب اتاقی که قبلا لارا از آن استفاده میکرد و اکنون خالی مانده بود بچشم میخورد، اتاق بعدی به سامیکا تعلق داشت و اخرین اتاق هم می رسید به نولان. طبقه‌ی بالا گسترده بود، آنجایی که نولان قدم میزد تا به اتاقش برسد چیزی شبیه یک سالن پذیرایی کامل بود که درونش مبلمان چیده بودند و انتهایش هم پنجره‌ی بزرگی در دیوار مرمرین قرار داشت که تمام منظره‌ی بیرون را نشان میداد. البته اکنون که پاییز بود پنجره ها را باز نمیگذاشتند بااینحال هنوز هم فضای دنج و دلپذیری بود.

آخر شب بود و به همین خاطر اکثر مشعل ها را خاموش کرده بودند، سکوت و تاریک و روشن شبانگاهی تپش قلب او را تندتر کرده بود چراکه به زمان موعود نزدیک میشدند. مقابل در اتاقش ایستادو نیم نگاهی بسمت در سامیکا انداخت، مطمئن بود که بیدار و منتظر است. هنوز زود بود که پیش او برود به همین خاطر به اتاق خودش وارد شد. مشعل‌ها خاموش بودند بااینحال اتاق از شعله‌های فروزان شومینه گرم و تا حدودی روشن بود. از کنار میز کارش گذشت و بسمت مبلمان ابریشمی زمردی رنگی که مقابل شومینه چیده شده بود رفت، سمت چپ شومینه جایی بود که تخت بزرگش قرار داشت، تاج تخت بسوی دیوار قرار میگرفت و انتهایش رو به مبلمان بود. نگاهش بی اختیار روی تخت بود …

 

بررسی گلکسی اس 7 اج سامسونگ (Samsung Galaxy S7 Edge)

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 9 تا 29 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *