با ما همراه باشید

رمان

رمان پسر بهشت پارت 125 تا 128 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 125 تا 128 | کتاب رمان وحشی

« یک هفته بعد »

کسی آرام در زد. درحالی که پشت میز کارش نشسته بود، قلبش درست زیر گلویش میکوبید و با مشت‌هایش ریشه‌ی موهایش را میکشید تا شاید قدری از سردردش کم کند جواب داد:

نولان– بله؟

منتظر پیشکار بود، امید داشت که او آمده باشد. بااینحال وقتی درگشوده شد زن پیش خدمت حدوداً ۴۰ ساله‌ای را در آستانه‌ی ورود دید که سینی چای را حمل میکرد. بازهم آن عطر و بوی دیوانه کننده به مشامش رخنه کرد، ضربان قلبش را به هزار رساندو پیش از اینکه به جنون برسد با خشم فریاد زد:

نولان– مگه بهتون نمیگم از اینجا گمشید بیرون؟؟

زن از فریاد او ترسید و قدمی عقب رفت:

خدمتکار– من فقط…

جوهردان بلوری را که روی میز کنار دستش بود برداشت و بسمت در اتاق پرت کرد، بلندتر فریاد کشید:

نولان– برو بیرون تا نکشتمت!

زن وحشت زده خارج شدو در را پشت سرش بست، لعنت به تمامش! باز بوی یک زن در اتاق جا مانده بود، فوراً از پشت میز درآمدو بسمت پنجره رفت، لنگه‌های بزرگ پنجره و درهای تراس را گشود تا هوای سرد وارد شود و این عطر و بوی دیوانه کننده را بیرون ببرد. این یک هفته پس از ملاقات آرگوت، در جهنم گذشته بود. جهنمی آتشین که نه تنها تمامی نداشت بلکه هرچه می گذشت شدیدتر میشد. گوش‌هایش تیز شده بود، صدای پچ پچ زنان را از هر گوشه و کناری می شنید، بوی تنشان را حس میکرد، چنان بیمارگونه بسمتشان کشیده میشد که انگار شیر گرسنه‌ای بسمت شکار! در سرش هیچ فکری جز رابطه با زنان نبود، شبانه روز، هر دقیقه و هر لحظه، اصلا تمامی نداشت! دستور داد بود هیچ مستخدم زنی به طبقه‌ی بالای قصر نیاید، دستور داد جوانترها را مرخص کنند، نمیخواست به کسی آسیب بزند، نمیخواست اشتباهی به بار آورد و فاجعه بیافریند، خودش را در اتاق حبس کرده بود که مبادا چشمش به زنی بیفتد. عاقبت این جنون جوری بر او غالب شده بود که پیشکار را بدنبال همان کنیزهای نازا فرستاد، دیگر چاره‌ای برای کنترل این عطش نداشت مگر اینکه خودش را از زندگی خلاص میکرد

پیشکار– سرورم؟

با شنیدن صدای پیشکار فوراً از مقابل تراس بسمت در اتاق چرخید

نولان– بیا تو

پیشکار در را گشود و بدون اینکه وارد شود نگاه محتاطانه‌ای به او انداخت، در این چند روز آنقدر خشمگین و پرخاشگر شده بود که همه با ترس نگاهش میکردند

نولان– پیداشون کردی؟

پیشکار بی معطلی جواب داد– بله دو نفرشون رو پیدا کردیم توی مسافرخونه حومه‌ی…

حرف پیشکار را قطع کردو گفت– خیله خب برو بیرون اونارو بفرست

پیشکار پس از تعظیم به عقب رفت و کنیزان را فراخواند. دو زن وارد اتاق شدند و در را پشت سرشان بستند، ذوق زده به نولان نگاه میکردند انگار به خانه برگشته بودند، یکی بور و دیگری پوست سفید و موهای بلند مشکی داشت

– روز بخیر سرورم… چقدر.. دلتنگ شما بودیم

اما چیزی درست نبود، بویشان اصلا به مشام نمی رسید، حتی صدایشان هم تاثیری در او نداشت! برای لحظاتی خشک و بی حرکت به زنان می نگریست، منتظر بود آن رایحه‌ی گرم و شیرین مسحور کننده را حس کند ولی هیچ!

نولان– بیاین اینجا

آنها را بسوی خود فراخواند، شاید لازم بود نزدیک‌تر شوند، همچنان به بدنشان نگاه میکرد اما با کمال حیرت هرچه به او نزدیکتر شدند نه تنها رغبتی برایشان پیدا نکرد بلکه متنفر و منزجر شد! چیزی غیر ارادی به او تلقین میکرد این زنان موجودات منفوری هستند، بدنشان مثل جسد سرد بود و حالا حتی بوی تعفن میدادند. درحالی که چند قدم تا او فاصله داشتند دست راستش را بلند کرد تا جلوتر نیایند، بوی بدشان داشت شامه‌اش را میسوزاند، صورتش از انزجار درهم رفت و گفت:

نولان– هردوتون برید بیرون

پلکهایش را روی هم فشردو نفسش را حبس کرد تا بوی گند تعفن را حس نکند

– ولی سرورم ما…

خصمانه فریاد کشید:

نولان– گمشید بیرون!!

 

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 97 تا 101 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رمان

رمان پسر بهشت پارت 160 تا 164 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 160 تا 164 | کتاب رمان وحشی - جینگوبینگو مگ

مدتی در آغوش هم ماندند، با وجودی که هوا سرد بود و روی چمن های گِل آلود نشسته بودند تمام آن لحظات برایشان عزیز بود چراکه گرچه از مدتها پیش دلبسته‌ی هم بودند ولی اوقات کمی را با هم میگذراندند. بعد از این هم معلوم نبود وقتی نولان به رایولا برگردد دوباره چه زمانی بتواند با او ملاقات کند و در سرنوشتشان چه رخ دهد

نولان– دیگه باید برگردیم

موهای سامیکا را بوسید و گره آغوشش را شل کرد.

نولان– بهشون قول دادیم برای نهار باهم باشیم

دخترک درحالی که گونه‌ی خیس خود را پاک میکرد کمی از او فاصله گرفت. به هم نگریستند، هردو گریه کرده و چشمهایشان ملتهب بود. نولان بلند شدو به سامیکا هم برای برخاستن کمک کرد. قسمت‌هایی از پالتوهایشان گِلی شده بود. سامیکا درحالی که پالتوی پدرش را روی شانه‌ی خود مرتب میکرد گفت– با این وضع… میفهمن اینجا یچیزی شده

نولان سرتکان دادو گفت– نمیشه کاریش کرد

نمیشد گِل‌ها را از پالتوها پاک کرد، خانواده به هرحال می فهمیدند کشمکشی بینشان رخ داده، بعلاوه قطعا کسی فکر نمیکرد آنها بخاطر سیلی‌های سامیکا بر زمین افتاده‌اند، برعکس  شواهد اینطور نشان میداد که در حین عشقبازی روی زمین غلت زده اند!

چند دقیقه بعد درکنار هم مسیر برگشت را می پیموند، اینبار از همان اول دست یکدیگر را گرفته بودند، انگشت‌های باریک و نرم دخترک یخ بود و نولان از اینکه آنها را در دست بفشارد لذت میبرد

سامیکا– پالتوی مورد علاقه‌ی بابا رو گِلی کردم…

سامیکا در حین قدم برداشتن حواسش به قسمت‌های کثیف پالتو بود. نولان که با شنیدن کلمه‌ی بابا ناگهان کمی ذوق زده شده بود درحالی که نگاهش به مسیر مقابل بود لبخند زدو گفت:

نولان– منم دیشب بابامو دیدم

با به یاد آوردنش نوسانی دلچسب در سینه‌ی خود حس کرد، هنوز حتی لحن و صدای نیکولاس در ذهنش بود

سامیکا– اوه واقعا؟

سامیکا بیشتر از او ذوق زده شد، دست او را فشردو کمی بیشتر نزدیکش شد

سامیکا– خواب پدرتو دیدی؟ اون… چه شکلی بود؟!

مشتاقانه به نیمرخ نولان نگاه میکرد. او درحالی که همچنان مسیر مقابل را می پایید تا مبادا هواس هردو پرت شود و دوباره نقش زمین شوند جواب داد:

نولان– چشمای سبز، پیشونی بلند، موهای بلند طلایی و شونه‌ی پهن… تقریباً شبیه خودم بود

و بعد کمی خود را لوس کرد:

نولان– البته من جذابترم

دروغ میگفت، نیکولاس جذاب‌تر و برازنده‌تر از او بود! حسودی نمیکرد بلکه یک شوخی صمیمانه با پدری که از بهشت او را نگاه میکرد بود، باخودش گفت اکنون حتماً بخاطر حرف او لبخند میزند!

سامیکا– مهربون بود؟

سامیکا هنوز مشتاق و کنجکاو بنظر می رسید.

سامیکا– بهت چی گفت؟

نولان به قدم‌های خود نگریست و لبخند مردانه و نجیبی زد– گفت بهم افتخار میکنه

سامیکا دست او را فشردو با محبت گفت– منم بهت افتخار میکنم

نولان لحظه‌ای چشم از مقابل گرفت و به صورت سامیکا نگریست، هردو به هم لبخند زدند و سپس دوباره به مسیر چشم دوختند. تعدادی کلاغ روی شاخه‌های بی برگ درختان نشسته و شاهد عبورشان بودند.

سامیکا– تو چرا موهاتو بلند نمیکنی؟

نولان اهسته سر تکان داد– از موی بلند خوشم نمیاد

سامیکا– منم… قصد دارم موهامو کوتاه کنم

نولان با چشم های گرد شده به او نگریست و گفت– شوخی میکنی! چرا؟!

سامیکا کمی شانه‌اش را بالا دادو گفت– انگار دیگه از موی بلند خوشم نمیاد

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 160 تا 154 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب

رمان

رمان پسر بهشت پارت 157 تا 159 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 157 تا 159

به پشت افتاده بود و سامیکا روی سینه‌اش‌، کمرش درد گرفت، بدنش بخاطر کشمکش دیروز هنوز خیلی ضعیف بود و وقتی زمین خورد برای لحظه‌ای چشمش سیاهی رفت!

نولان– آه خدااااا

پیشانی خود را لمس کردو نالید. این همه جنجال و تندی بخاطر حرفی که نولان موقع بیانش هیچ منظور بدی نداشت!

نولان– چرا لج میکنی میکا!؟.. چرا؟

صورتش از درد کمر درهم رفته بود، سامیکا درست روی او وول میخورد تا خودش را جمع و جور کند، انگار در پالتوی بزرگ پدرش گیر کرده بود! وقتی به قدر کافی خودش را روی سینه‌ی نولان بالا کشید نگاهشان باهم تلاقی کرد، هردو نفس نفس میزدند، نوار های مواج موهای خرمایی سامیکا از دو سمت گردنش روان بودو بخاطر چشمان اشک الودش حتی با وجود آنهمه بدخلقی معصوم بنظر می رسید

نولان– من منظوری نداشتم کدوم افکار کثیف!؟

چانه‌ی سامیکا دوباره لرزیدو گلایه کرد– پس چرا اون حرفو زدی؟؟

نولان مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو از فرط کلافگی وا رفت!

نولان– هووووف میکااااا

سرو کله زدن با زنان گاهی اعصاب آهنین میخواست! آنها این قابلیت را داشتند ظرف یک ثانیه از یک حرف سطحی که هیچ منظوری پشتش نبود انواع و اقسام تفاسیر بی رحمانه ردیف کنند و آخر کار هم جوری حق به جانب میشدند که خوده شخص باورش شود حرف توهین آمیزی زده!

نولان– ازدواج کنیم و به هم دست نزنیم نظرت اینه آره؟!

سامیکا همچنان اصرار می ورزید– خب چه ایرادی داره؟؟

این را گفت و از روی سینه‌ی نولان به چپ لغزید، کنارش روی زمین دراز کشیدو شروع کرد به کنار زدن موهای بلندش از روی سرو صورت خود

نولان– اگه قراره اونجوری باشیم چه لزومی به ازدواجه الانم باهم دوستیم!

سامیکا رویش را بسمت او چرخاندو طلبکارانه گفت– نمیفهمی؟ میخوام بیشتر کنار هم باشیم! تو که وقتی میری حتی یه نامه هم برام نمیفرستی!

نولان با کلافگی پیشانی خود را لمس کردو گفت–بیا منطقی باشیم میکا، تو میتونی برای خودت خانواده تشکیل بدی و خوشبخت بشی…

باز هم سامیکا واکنش تندی نشان داد، به نولان حمله نکرد ولی باحالتی که معلوم بود عصبی و دلخور است سرجایش نشست میخواست برخیزدو برود ولی نولان نیز به موقع خود را بالا کشید و او را کنار خود نگه داشت

نولان— هی هی دوباره وحشی نشو من اینارو بخاطر خودت میگم!

بازوی سامیکا را گرفته بود، دخترک درحالی که حرص میخورد گفت– باشه!

بازوی خود را عقب کشید و با حالتی جدی تاکید کرد– باشه جناب نولان! بشین و تماشا کن

با عصبانیت نفس میکشید و حالا دیگر گریه نمیکرد، درتلاش بود پالتوی پدرش را جوری روی شانه نگه دارد که موقع بلند شدن زیر پایش نرود

نولان– چی رو؟!

نولان کنارش نشسته بودو به حرکات عصبی‌اش می نگریست

سامیکا درست به چشم‌های او نگاه کردو با لحنی تندو تیز گفت– اینو که به مراسم عروسیم دعوتت میکنم، دست شوهرمو میگیرمو بهت لبخند میزنم که شاهد خوشبختیم باشی همینو میخوای دیگه!

آخر جمله صدایش از بغض خفه شد، اخمش روی قلب نولان سنگینی کرد، واقعا حتی شنیدن این جملات هم برایش به تلخی زهر بود چه رسد به آن روز لعنتی نحسی که خبر ازدواج سامیکا را برایش بیاورند و دست او را در دست مرد دیگری ببیند! دلش گرفت، نفسش را خسته و مأیوس بیرون دادو پس از مکثی طولانی زمزمه کرد:

نولان–…بیا برگردیم… نباید میومدیم

این را گفت اما نه خودش از جا بلند شدو نه سامیکا تکان خورد، هردو درلاک خود فرو رفتند رویشان را از هم گرفتند. چند لحظه بعد نولان نفس پر حسرتش را بیرون دادو به نیمرخ زیبای سامیکا و موهای خرمایی مواجی که از حاشیه تا روی سینه‌اش روان بود نگریست. چقدر دلش میخواست یک شبانه روز کامل روی همین چمن‌های خیس گِلی جنگل همراه سامیکا دراز بکشد، او را بغل کند و درحالی که عطر موهایش را نفس میکشد به خواب برود، انگار تنها در این صورت بود که خستگی عذاب آور این چند روز از تنش بیرون می رفت

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 157 تا 159 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب

رمان

رمان پسر بهشت پارت 153 تا 156 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 153 تا 156

ماروین– اونجان…

باشنیدن صدای ماروین هردو به سمت قصر نگریستند. پدر و پسر درکنار یکدیگر قدم میزدند و بسمت آنها می آمدند، هم قد و قامت، با چهره و رنگ پوستی شبیه هم، هکتور با وجود سن و سالش هنوز ورزیده‌تر و درشت‌تر از ماروین و نولان بود، شانه‌های پهن‌تری داشت و عضلات شکمش حسادت هر مردی را بر می انگیخت. هرچه تلاش میکردند به او نمی رسیدند، هکتور تکرار نشدنی بود!

هکتور– اتاق به اون گرمی رو ول کردید تو هوای سرد باهم حرف می زنید؟

پالتو پوست مرغوب بلندی پوشیده بود، خز لَخت پرپشتش روی یقه حالت مقتدر و شاهانه‌ای داشت و رنگ قهوه‌ای‌یش جلوه‌ای از یک شیر مغرور را متجلی میکرد. ماروین اما نسبت به سرما بی توجه بود، پیراهن سفید نازکی پوشیده بود که دکمه‌هایش تا زیر سینه باز بود، خط عضله‌ی سینه‌ی برنزی‌اش دیده میشد، زنجیر باریک نقره‌ای رنگی به گردن داشت و موهایش با برش کوتاه زیبایی در وزش سرد زمستانی گوشه‌های چشمهایش بازی میکرد

در یک قدمی نولان و لوریانس ایستادند، هکتور خطاب به همسرش گفت– فکر کردم رفتی

لوریانس جواب داد– نه، امروز میمونم

هکتور به نولان نگریست و لبخند زد:

هکتور– سابقه نداشته اون سه روز پیاپی اینجا بمونه و جنگل نره نولان. این به افتخار توء

از روی سرشانه‌ی ماروین حواسش به در ایوان اتاق هکتور پرت شد، فاصله‌ی دوری بود ولی نولان لحظه‌ای سامیکا را دید که محتاطانه به انها نگاه میکرد

نولان– آ… چی گفتید؟

هکتور کمانی به ابرویش داد و گفت– حواست کجاست پسر؟

این را پرسید و تا نولان به خودش بنجنبد هم هکتور هم ماروین و هم لوریانس برگشته بودند و بسمت قصر نگاه میکردند! سامیکا در آستانه‌ی در جا خورد و قدمی عقب رفت، نولان خجالت کشید، امیدوار بود بازهم گوش‌هایش سرخ نشده باشد! دست خودش نبود که به محض دیدن سامیکا دلش لرزید، میدانست عشق بینشان ممنوعه است ولی قلب که این چیزها را نمیفهمید. کمی نگران واکنش خانواده شد چون خودش مشکلش را میدانست اخم کردنشان او را بی نهایت ناراحت میکرد ولی برخلاف تصورش کسی چیزی نگفت و هکتور بدون اینکه تندی کند با صدای بلند خطاب به سامیکا گفت:

هکتور– بیا اینجا عزیزم

نگاهش را از بقیه دزدید، تظاهر کرد به سنگ و کلوخ و چمن‌های یخ زده می نگرد، کمی بعد سامیکا به جایی که آنها ایستاده بودند رسید، البته نولان ابتدا مستقیماً به او نگاه نکرد ولی از صدای نرم و آمیخته به تردید او در حین سلام گفتن معلوم بود حال و روزی شبیه نولان دارد

سامیکا–.. من اومده بودم بگم… میز صبحانه رو حاضر…

همانموقع هکتور چیزی گفت که هم سامیکا و هم نولان را شوکه کرد

هکتور– اگه میخواین برین یکم قدم بزنین

هردو جوری به او خیره شدند انگار چیز غیرقابل باوری گفته. هکتور با حالتی عادی داشت پالتوی زخیم خود را در می آورد

هکتور– البته الان جنگل پر از چاله‌های گِل و لای

سامیکا در این سرما لباس گرم نپوشیده بود، هکتور پالتوی زخیم خود را روی شانه‌های ظریف دخترش گذاشت، سرش را خم کرد، بوسه‌ی آرامی روی موهای خرمایی او زد و سپس رو به نولان گفت:

هکتور– لطفاً زیاد طولش ندین، به موقع بیاین که نهار دور هم باشیم

باور نمیکرد که هکتور در این باره اینقدر مهربان شود، ابتدا زبانش نچرخید ولی بعد بی اراده زمزمه کرد:

نولان– چشم!

صدای خنده‌ی آرام ماروین را شنید، داشت به حال شوکه‌ی نولان میخندید، حتی لوریانس هم لبخند میزد و این میان گونه‌های کک مکی سامیکا رنگ گرفت

 

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 153 تا 156 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب