با ما همراه باشید

رمان

رمان پسر بهشت پارت 157 تا 159 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 157 تا 159

به پشت افتاده بود و سامیکا روی سینه‌اش‌، کمرش درد گرفت، بدنش بخاطر کشمکش دیروز هنوز خیلی ضعیف بود و وقتی زمین خورد برای لحظه‌ای چشمش سیاهی رفت!

نولان– آه خدااااا

پیشانی خود را لمس کردو نالید. این همه جنجال و تندی بخاطر حرفی که نولان موقع بیانش هیچ منظور بدی نداشت!

نولان– چرا لج میکنی میکا!؟.. چرا؟

صورتش از درد کمر درهم رفته بود، سامیکا درست روی او وول میخورد تا خودش را جمع و جور کند، انگار در پالتوی بزرگ پدرش گیر کرده بود! وقتی به قدر کافی خودش را روی سینه‌ی نولان بالا کشید نگاهشان باهم تلاقی کرد، هردو نفس نفس میزدند، نوار های مواج موهای خرمایی سامیکا از دو سمت گردنش روان بودو بخاطر چشمان اشک الودش حتی با وجود آنهمه بدخلقی معصوم بنظر می رسید

نولان– من منظوری نداشتم کدوم افکار کثیف!؟

چانه‌ی سامیکا دوباره لرزیدو گلایه کرد– پس چرا اون حرفو زدی؟؟

نولان مردمک چشمانش را در قاب چرخاندو از فرط کلافگی وا رفت!

نولان– هووووف میکااااا

سرو کله زدن با زنان گاهی اعصاب آهنین میخواست! آنها این قابلیت را داشتند ظرف یک ثانیه از یک حرف سطحی که هیچ منظوری پشتش نبود انواع و اقسام تفاسیر بی رحمانه ردیف کنند و آخر کار هم جوری حق به جانب میشدند که خوده شخص باورش شود حرف توهین آمیزی زده!

نولان– ازدواج کنیم و به هم دست نزنیم نظرت اینه آره؟!

سامیکا همچنان اصرار می ورزید– خب چه ایرادی داره؟؟

این را گفت و از روی سینه‌ی نولان به چپ لغزید، کنارش روی زمین دراز کشیدو شروع کرد به کنار زدن موهای بلندش از روی سرو صورت خود

نولان– اگه قراره اونجوری باشیم چه لزومی به ازدواجه الانم باهم دوستیم!

سامیکا رویش را بسمت او چرخاندو طلبکارانه گفت– نمیفهمی؟ میخوام بیشتر کنار هم باشیم! تو که وقتی میری حتی یه نامه هم برام نمیفرستی!

نولان با کلافگی پیشانی خود را لمس کردو گفت–بیا منطقی باشیم میکا، تو میتونی برای خودت خانواده تشکیل بدی و خوشبخت بشی…

باز هم سامیکا واکنش تندی نشان داد، به نولان حمله نکرد ولی باحالتی که معلوم بود عصبی و دلخور است سرجایش نشست میخواست برخیزدو برود ولی نولان نیز به موقع خود را بالا کشید و او را کنار خود نگه داشت

نولان— هی هی دوباره وحشی نشو من اینارو بخاطر خودت میگم!

بازوی سامیکا را گرفته بود، دخترک درحالی که حرص میخورد گفت– باشه!

بازوی خود را عقب کشید و با حالتی جدی تاکید کرد– باشه جناب نولان! بشین و تماشا کن

با عصبانیت نفس میکشید و حالا دیگر گریه نمیکرد، درتلاش بود پالتوی پدرش را جوری روی شانه نگه دارد که موقع بلند شدن زیر پایش نرود

نولان– چی رو؟!

نولان کنارش نشسته بودو به حرکات عصبی‌اش می نگریست

سامیکا درست به چشم‌های او نگاه کردو با لحنی تندو تیز گفت– اینو که به مراسم عروسیم دعوتت میکنم، دست شوهرمو میگیرمو بهت لبخند میزنم که شاهد خوشبختیم باشی همینو میخوای دیگه!

آخر جمله صدایش از بغض خفه شد، اخمش روی قلب نولان سنگینی کرد، واقعا حتی شنیدن این جملات هم برایش به تلخی زهر بود چه رسد به آن روز لعنتی نحسی که خبر ازدواج سامیکا را برایش بیاورند و دست او را در دست مرد دیگری ببیند! دلش گرفت، نفسش را خسته و مأیوس بیرون دادو پس از مکثی طولانی زمزمه کرد:

نولان–…بیا برگردیم… نباید میومدیم

این را گفت اما نه خودش از جا بلند شدو نه سامیکا تکان خورد، هردو درلاک خود فرو رفتند رویشان را از هم گرفتند. چند لحظه بعد نولان نفس پر حسرتش را بیرون دادو به نیمرخ زیبای سامیکا و موهای خرمایی مواجی که از حاشیه تا روی سینه‌اش روان بود نگریست. چقدر دلش میخواست یک شبانه روز کامل روی همین چمن‌های خیس گِلی جنگل همراه سامیکا دراز بکشد، او را بغل کند و درحالی که عطر موهایش را نفس میکشد به خواب برود، انگار تنها در این صورت بود که خستگی عذاب آور این چند روز از تنش بیرون می رفت

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 157 تا 159 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رمان

رمان پسر بهشت پارت 160 تا 164 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 160 تا 164 | کتاب رمان وحشی - جینگوبینگو مگ

مدتی در آغوش هم ماندند، با وجودی که هوا سرد بود و روی چمن های گِل آلود نشسته بودند تمام آن لحظات برایشان عزیز بود چراکه گرچه از مدتها پیش دلبسته‌ی هم بودند ولی اوقات کمی را با هم میگذراندند. بعد از این هم معلوم نبود وقتی نولان به رایولا برگردد دوباره چه زمانی بتواند با او ملاقات کند و در سرنوشتشان چه رخ دهد

نولان– دیگه باید برگردیم

موهای سامیکا را بوسید و گره آغوشش را شل کرد.

نولان– بهشون قول دادیم برای نهار باهم باشیم

دخترک درحالی که گونه‌ی خیس خود را پاک میکرد کمی از او فاصله گرفت. به هم نگریستند، هردو گریه کرده و چشمهایشان ملتهب بود. نولان بلند شدو به سامیکا هم برای برخاستن کمک کرد. قسمت‌هایی از پالتوهایشان گِلی شده بود. سامیکا درحالی که پالتوی پدرش را روی شانه‌ی خود مرتب میکرد گفت– با این وضع… میفهمن اینجا یچیزی شده

نولان سرتکان دادو گفت– نمیشه کاریش کرد

نمیشد گِل‌ها را از پالتوها پاک کرد، خانواده به هرحال می فهمیدند کشمکشی بینشان رخ داده، بعلاوه قطعا کسی فکر نمیکرد آنها بخاطر سیلی‌های سامیکا بر زمین افتاده‌اند، برعکس  شواهد اینطور نشان میداد که در حین عشقبازی روی زمین غلت زده اند!

چند دقیقه بعد درکنار هم مسیر برگشت را می پیموند، اینبار از همان اول دست یکدیگر را گرفته بودند، انگشت‌های باریک و نرم دخترک یخ بود و نولان از اینکه آنها را در دست بفشارد لذت میبرد

سامیکا– پالتوی مورد علاقه‌ی بابا رو گِلی کردم…

سامیکا در حین قدم برداشتن حواسش به قسمت‌های کثیف پالتو بود. نولان که با شنیدن کلمه‌ی بابا ناگهان کمی ذوق زده شده بود درحالی که نگاهش به مسیر مقابل بود لبخند زدو گفت:

نولان– منم دیشب بابامو دیدم

با به یاد آوردنش نوسانی دلچسب در سینه‌ی خود حس کرد، هنوز حتی لحن و صدای نیکولاس در ذهنش بود

سامیکا– اوه واقعا؟

سامیکا بیشتر از او ذوق زده شد، دست او را فشردو کمی بیشتر نزدیکش شد

سامیکا– خواب پدرتو دیدی؟ اون… چه شکلی بود؟!

مشتاقانه به نیمرخ نولان نگاه میکرد. او درحالی که همچنان مسیر مقابل را می پایید تا مبادا هواس هردو پرت شود و دوباره نقش زمین شوند جواب داد:

نولان– چشمای سبز، پیشونی بلند، موهای بلند طلایی و شونه‌ی پهن… تقریباً شبیه خودم بود

و بعد کمی خود را لوس کرد:

نولان– البته من جذابترم

دروغ میگفت، نیکولاس جذاب‌تر و برازنده‌تر از او بود! حسودی نمیکرد بلکه یک شوخی صمیمانه با پدری که از بهشت او را نگاه میکرد بود، باخودش گفت اکنون حتماً بخاطر حرف او لبخند میزند!

سامیکا– مهربون بود؟

سامیکا هنوز مشتاق و کنجکاو بنظر می رسید.

سامیکا– بهت چی گفت؟

نولان به قدم‌های خود نگریست و لبخند مردانه و نجیبی زد– گفت بهم افتخار میکنه

سامیکا دست او را فشردو با محبت گفت– منم بهت افتخار میکنم

نولان لحظه‌ای چشم از مقابل گرفت و به صورت سامیکا نگریست، هردو به هم لبخند زدند و سپس دوباره به مسیر چشم دوختند. تعدادی کلاغ روی شاخه‌های بی برگ درختان نشسته و شاهد عبورشان بودند.

سامیکا– تو چرا موهاتو بلند نمیکنی؟

نولان اهسته سر تکان داد– از موی بلند خوشم نمیاد

سامیکا– منم… قصد دارم موهامو کوتاه کنم

نولان با چشم های گرد شده به او نگریست و گفت– شوخی میکنی! چرا؟!

سامیکا کمی شانه‌اش را بالا دادو گفت– انگار دیگه از موی بلند خوشم نمیاد

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 160 تا 154 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب

رمان

رمان پسر بهشت پارت 153 تا 156 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

رمان پسر بهشت پارت 153 تا 156

ماروین– اونجان…

باشنیدن صدای ماروین هردو به سمت قصر نگریستند. پدر و پسر درکنار یکدیگر قدم میزدند و بسمت آنها می آمدند، هم قد و قامت، با چهره و رنگ پوستی شبیه هم، هکتور با وجود سن و سالش هنوز ورزیده‌تر و درشت‌تر از ماروین و نولان بود، شانه‌های پهن‌تری داشت و عضلات شکمش حسادت هر مردی را بر می انگیخت. هرچه تلاش میکردند به او نمی رسیدند، هکتور تکرار نشدنی بود!

هکتور– اتاق به اون گرمی رو ول کردید تو هوای سرد باهم حرف می زنید؟

پالتو پوست مرغوب بلندی پوشیده بود، خز لَخت پرپشتش روی یقه حالت مقتدر و شاهانه‌ای داشت و رنگ قهوه‌ای‌یش جلوه‌ای از یک شیر مغرور را متجلی میکرد. ماروین اما نسبت به سرما بی توجه بود، پیراهن سفید نازکی پوشیده بود که دکمه‌هایش تا زیر سینه باز بود، خط عضله‌ی سینه‌ی برنزی‌اش دیده میشد، زنجیر باریک نقره‌ای رنگی به گردن داشت و موهایش با برش کوتاه زیبایی در وزش سرد زمستانی گوشه‌های چشمهایش بازی میکرد

در یک قدمی نولان و لوریانس ایستادند، هکتور خطاب به همسرش گفت– فکر کردم رفتی

لوریانس جواب داد– نه، امروز میمونم

هکتور به نولان نگریست و لبخند زد:

هکتور– سابقه نداشته اون سه روز پیاپی اینجا بمونه و جنگل نره نولان. این به افتخار توء

از روی سرشانه‌ی ماروین حواسش به در ایوان اتاق هکتور پرت شد، فاصله‌ی دوری بود ولی نولان لحظه‌ای سامیکا را دید که محتاطانه به انها نگاه میکرد

نولان– آ… چی گفتید؟

هکتور کمانی به ابرویش داد و گفت– حواست کجاست پسر؟

این را پرسید و تا نولان به خودش بنجنبد هم هکتور هم ماروین و هم لوریانس برگشته بودند و بسمت قصر نگاه میکردند! سامیکا در آستانه‌ی در جا خورد و قدمی عقب رفت، نولان خجالت کشید، امیدوار بود بازهم گوش‌هایش سرخ نشده باشد! دست خودش نبود که به محض دیدن سامیکا دلش لرزید، میدانست عشق بینشان ممنوعه است ولی قلب که این چیزها را نمیفهمید. کمی نگران واکنش خانواده شد چون خودش مشکلش را میدانست اخم کردنشان او را بی نهایت ناراحت میکرد ولی برخلاف تصورش کسی چیزی نگفت و هکتور بدون اینکه تندی کند با صدای بلند خطاب به سامیکا گفت:

هکتور– بیا اینجا عزیزم

نگاهش را از بقیه دزدید، تظاهر کرد به سنگ و کلوخ و چمن‌های یخ زده می نگرد، کمی بعد سامیکا به جایی که آنها ایستاده بودند رسید، البته نولان ابتدا مستقیماً به او نگاه نکرد ولی از صدای نرم و آمیخته به تردید او در حین سلام گفتن معلوم بود حال و روزی شبیه نولان دارد

سامیکا–.. من اومده بودم بگم… میز صبحانه رو حاضر…

همانموقع هکتور چیزی گفت که هم سامیکا و هم نولان را شوکه کرد

هکتور– اگه میخواین برین یکم قدم بزنین

هردو جوری به او خیره شدند انگار چیز غیرقابل باوری گفته. هکتور با حالتی عادی داشت پالتوی زخیم خود را در می آورد

هکتور– البته الان جنگل پر از چاله‌های گِل و لای

سامیکا در این سرما لباس گرم نپوشیده بود، هکتور پالتوی زخیم خود را روی شانه‌های ظریف دخترش گذاشت، سرش را خم کرد، بوسه‌ی آرامی روی موهای خرمایی او زد و سپس رو به نولان گفت:

هکتور– لطفاً زیاد طولش ندین، به موقع بیاین که نهار دور هم باشیم

باور نمیکرد که هکتور در این باره اینقدر مهربان شود، ابتدا زبانش نچرخید ولی بعد بی اراده زمزمه کرد:

نولان– چشم!

صدای خنده‌ی آرام ماروین را شنید، داشت به حال شوکه‌ی نولان میخندید، حتی لوریانس هم لبخند میزد و این میان گونه‌های کک مکی سامیکا رنگ گرفت

 

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 153 تا 156 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب

رمان

رمان پسر بهشت پارت 148 تا 152 | کتاب رمان وحشی

منتشر شده

در

دانلود رمان پسر بهشت پارت 148 تا 152 -

#پارت_148

 

نولان–… من هنوز ایستادم دانریک.. اما تو مثل اربابت سقوط کردی

صدای پارس‌های پیاپی تایلر سکوت سپیده‌دم را شکست، ارتباط چشمی بین او و آرگوت قطع شد و نگاه هردو بی اختیار بسمت در ایوان و پنجره ها چرخید، تنها یک لحظه طول کشید و بعد آرگوت از دیده محو گردید. چگونه توانسته بود به این قصر نزدیک شود؟ آیا گرگها آنقدر دور شده بودند که بویش را حس نکردند؟ به هرحال دیگر برایش اهمیت نداشت، روی تخت آرام گرفته بود و در سکوت سپیده‌دم شب گذشته را مرور میکرد، به درازای یک سال و کوتاهی یک چرت، اصلا باور نمیکرد که چه چیزهایی را پشت سر گذاشت. به یاد می آورد خفگی و درد چنان بر او غالب بود که با خودش میگفت دیگر چیزی به مرگش نمانده، اما اکنون آرام و آسوده، بدون اینکه هیچ چیز ناخوشایندی در خود حس کند به نور انسوی پنجره که با گذشت دقایق بیشتر میشد خیره بود. نمیدانست چه رخ داده، نمیدانست چه تغییری در بدنش افتاده، هنوز بسیار احساس خستگی میکرد ولی حتی یکذره هم مضطرب نبود. هوا را راحت نفس می کشید، خودش گفته بود شومینه را خاموش کنند و پنجره را باز بگذارند ولی حالا سوز زمستان آزارش میداد. دست راستش را بالا آوردو چشمانش را مالید، خستگی را نادیده گرفت و کمی خود را روی تخت بالا کشید، ملافه بر کمرش بود، برجستگی عضو خود را میدید که دیگر مثل دیشب سفت و راست نبود، عضوش دیگر درد نمیکرد، ملافه را کمی کنار زدو به پایین تنه‌ی خود نگریست، خبری از آن کبودی ها و مویرگ ها نبود، بدنش مثل قبل طبیعی بنظر می رسید پس دوباره خود را پوشاندو با خیال راحت روی تخت رها شد. به سقف چوبی تخت زل زد، گرسنه بود!

 

پلک برهم گذاشته و به چیزهای مختلف فکر میکرد که متوجه شد کسی آرام در را گشود، هنوز برای اینکه خانواده بیدار شوند خیلی زود بود، اما بعد با خودش گفت قطعا آنها نگران بوده اند و نتوانستند بخوابند. کسی که بسمت تخت می امد قدم‌های سنگین اما مسلطی داشت و نولان فهمید که این شخص هکتور است. پلکهایش را آرام باز کرد، هکتور به کنار تخت رسیده و با حالتی آمیخته به نگرانی نگاهش میکرد

هکتور– بیداری پسرم؟

نولان میدانست بخاطر حال خراب این چند روز خستگی و ضعف به وضوح در چهره‌اش مشهود است بااینحال لبخند کمرنگی به هکتور زد. نگاه نگران هکتور کم کم رنگ سردرگمی و بعد تعجب گرفت، اهسته لب تخت نشست، درست همانجایی که دیشب نیکولاس نشسته بود

هکتور– حالت… خوبه؟

این را با تردید پرسید، چشمهای نافذ کشیده‌اش خیره بر نولان بود، درجواب هکتور لب زد و نجوا کرد–..بله… الان خیلی بهترم

هکتور لب زد–..جداً؟

انگار این را خودش می پرسید، انگار باور نمیکرد نولان آرام گرفته باشد

هکتور– خداروشکر… انگار بحران رو پشت سر گذاشتی

سایه‌ی اضطراب و ناامیدی داشت از صورتش پاک میشد، داشت باور میکرد اوضاع مرتب است و کم کم لبخند بر صورتش نقش می بست

هکتور– چیزی احتیاج نداری؟

هنوز به زمزمه حرف میزدو نگاهش خیره بود، شاید اگر غرورش میگذاشت گریه هم میکرد!

نولان–..سردمه… و…بدجوری گرسنه‌م

اینها خواسته‌های یک شخص عادی بود، یک شخص سالم! شاید به همین خاطر باعث شد چشم‌های هکتور

برق بزند و لبخندش پررنگ‌تر شود. شب گذشته وخامت حال نولان جوری بود که هکتور نمیتوانست باور کند اکنون اینقدر بهتر شده باشد

هکتور– خدای من… انگار دارم یه معجزه روی تخت میبینم

آهسته بسوی نولان خیز برداشت، بر پیشانی‌اش دست کشیدو موهایش را نوازش داد، درست مثل نیکولاس، مثل یک پدر

 

#پارت_149

نولان– خواب عجیبی دیدم

هکتور درحالی که بالشت را زیر سر او تنظیم میکرد تا راحتتر باشد پرسید– چه خوابی؟

نولان با تردید گفت– پدرم… اومده بود کنارم

هکتور نگاهی به چشمهای او انداخت، لبخند گرفته‌ای زد، لبخندی از جنس دلتنگی

هکتور– تعجبی نداره که نیکولاس مراقبته

خم شدو پیشانی نولان را بوسید، عطر گریبانش گرم و آشنا بود، عطر آغوش‌های قوی پدرانه‌ای که کودکی‌اش را باانها به یاد می آورد. بی دلیل بغض کرد، چشم‌هایش را بست تا هکتور نبیند و او هم از لب تخت برخاست سپس با قدم‌های آرام بسمت در اتاق رفت و خارج شد. احساس عجیبی داشت، دلبستگی عمیقی نسبت به خانواده‌اش حس میکرد، حتی آنانی که تاکنون تنها در شنیده ها و خاطرات بودند.

چیزی کمتر از دو دقیقه بعد سرصدایی از بیرون اتاق شنید، تا به آرنجش تکیه بزند و کمی خودش را بالا بکشد ماروین و تائوس وارد شده بودند و با قدم‌های سریع بسمت تخت می آمدند. موهای بلند و لَخت تائوس روی شانه و کمرش رها بود و دکمه‌های پیراهن ماروین تا نیمه باز، چشمهای هردو خسته بود، سرو وضعشان آشفته، معلوم بود دیشب نتوانسته‌اند استراحت کنند

هکتور که با آرامش پشت سرشان می آمد مستقیم بسمت پنجره ها رفت تا انها را ببندد و مانع ورود هوای سرد شود. ماروین و تائوس مقابل تخت ایستاده بودند و در سکوت و با ناباوری به او می نگریستند، انگار به انچه میدیدند شک داشتند و هرلحظه منتظر بودند او دوباره آشفته شود. نولان که تازه موفق شده بود به بالشت تکیه بزند و حالتی نشسته بخود بگیرد نگاهش را بین ماروین و تائوس چرخاندو سپس خطاب به هکتور گفت:

 

برای خواندن و دانلود ادامه داستان روی لینک زیر کلیک کنید.

 

دانلود پارت 148 تا 152 رمان پسر بهشت

 

 

همچنین می توانید برای خواندن قسمت های قبل رمان پسر بهشت از کتاب رمان وحشی کلیک کنید.

5
  • امتیاز
0
Criterion 1
Users (0 آرا) 0
What people say... Login to rate
مرتب سازی بر اساس:

اولین نفری باشید که نقد و بررسی می کند.

User Avatar
تایید شده
{{{ review.rating_title }}}
{{{review.rating_comment | nl2br}}}

نمایش بیشتر
{{ pageNumber+1 }}
ادامه مطلب